از صبح هر چیزی پیدا کردم خوردم و هنوز دلم ریش ریش میشه انگار هیچی نخوردم. میتونم الان یک شیشه شکلات صبحانه رو بخورم و بعد بشینم گریه کنم زار زار که اینها همه کالری و جوش میشه، چیه این هورمون؟ 🤦🏻♀️
از صبح هر چیزی پیدا کردم خوردم و هنوز دلم ریش ریش میشه انگار هیچی نخوردم. میتونم الان یک شیشه شکلات صبحانه رو بخورم و بعد بشینم گریه کنم زار زار که اینها همه کالری و جوش میشه، چیه این هورمون؟ 🤦🏻♀️
اونقدر کار دارم، وانقدر کند پیش میره، اونقدر خستهام، اونقدر زانوم درد میکنه که دلم میخواد به جای همهاش بگیرم بخوابم برای دو روز.
بچه که بودم یک کتاب از ماجرای زندگی ابنسینا خونده بودم. از ماجراهای کودکیش که بگذریم، یک چیزی از کتاب خیلی خیلی ذهنم رو مشغول کرد و همه این سالها یادم موند. همون خاطره معروفی که ابنسینا وقتی کتاب مابعدالبطبیعه ارسطو رو نفهمیده بعد از چهل بار خوندن، مضطر و خسته نماز خونده و وقتی از مسجد بیرون اومده. اتفاقاُ جزوهی اغراض مابعدالطبیعهی فارابی رو پیدا کرده...
نمیدونم این داستان چقدر حقیقت داره. اما برای من عین حقیقته.
از همون اولی که شرکت کارم رو شروع کردم ظهرها که میرفتم مسجد وقتی برمیگشتم با سرعت دوایکس کارم جلو میرفت انگار. و امروز؟
از دیشب حالم خوب نیست. از استرس اینکه همه پنلها pend کار من هستند تقریبا خل شدم. پرانول خورده بودم اما باز هم دستم درد میکرد. خیلی سرچ کرده بودم. با خیلیها صحبت کرده بودم اما جوابم هیچجا نبود. یعنی مشکل خیلی رایجی نبود اصلا. همین چند دقیقه پیش اذان که دادند بلند شدم و نماز خوندم. و ته ته ذهنم فکر میکردم به اینکه کاش کلید حل مشکلم باشه... و باورت میشه که بود؟ یکهو به ذهنم رسید فایل روت پکیجی رو که روی پروژه نصبه اوررایت کنم. کار خوبی نبود و احتمالا دولوپرهای بعدی بهم فحش هم میدادند برای همچین کاری. اما خب به هر حال با تف مالی درست میشد. و بهتر از pend بودن، بود.
اما روت رو که خوندم ازش ایده گرفتم و به پروژه یه متد اضافه کردم و بدون تف! مشکلم حل شد. همین!! همینقدر ساده.
خلاصه که خدایا متشکرم و میشه دعا کنم که این نقطهی حل شدن و تمام شدن این فیچر باشه؟ واقعا خستهام کرد!
لابد خیلی از آدمها اینطوری هستند وقتی از انجام کاری میترسند، وقتی میترسن راهی که تو ذهنشون هست جواب نده، به هر طریقی به هر دلیلی سعی میکنند که عقبش بندازن. :((
مثل همین الان الان من!
راهنمایی، دبیرستان وقتی میخواستیم که یه معلم نیاد، چون دلمون نمیومد که آرزوی بد کنیم، آرزو میکردیم که کاش پسر یا دختر فلانی تو پروسه عروسی باشه و مامانش نیاد مدرسه. حالا از ته قلبم دارم دعا میکنم کاش علی این هفته دامادیش باشه نیاد فردا شرکت :)))
دیشب خیلی خوابم نمیبرد. نزدیکای سه، ریز ریز با خودم دعا میکردم، نه دعای واقعی همینجوری صحبت میکردم و چشمام پر اشک میشد و این پهلو به اون پهلو میشدم. حافظ باز کردم. گفته بود:
گریه شام و سحر شکر که ضایع نگشت ...
میدونم که خدا ما رو میشنوه ولی یک اینطور لحظهای چنان آروم میگیرم که میتونم بخوابم.
نوشتم که یادم بمونه یک روز حتی من هم به خدا نزدیک بودم.
خدایا از من دلخوری؟ کاش نباشی. نه فقط چون دعاهام مستحاب نمیشه چون فکر میکنم دیگه دلم گرم نیست، پشتم گرم نیست، میترسم. دنیا خیلی بزرگه من همونقدر کوچیک.
+ دوست مرتضی بود. از شمار انگشتهای یک دست هم کمتر دیده بودمش. چند باری تئاتر و سینما و اینطور جاها. هر چند ور خودخواه ذهنم آرزو میکنه که ای کاش ندیده بودم.
ـ در آستانه فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلودهٔ زمین
و یأس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی ...
+ مد بود خداحافظ خواجهامیری برای انواع فارغالتحصیلیها و خداحافظیهای پر از آب چشم در فرودگاه و اینها، و اونقدر در این فضاها همراه شده بود با شوخی و خنده که کرک و پرش ریخته و غمی عریان شده بود بیشتر. امروز اما هر چند با کلیپ بدرقهی بچهها از دانیال میکس نشده، اما بند بندش توی مغزم بازپخش میشه با صدایی بلند و تیزی سرد و چسبندهای زیر گلو.
+ اون سالهای اول تهران اومدن، مامان ضمیمهی نامهای کاغذی به من و غزاله شعری از پروین رو آورده بود:
مادر موسی، چو موسی را به نیل
در فکند، از گفتهٔ رب جلیل
خود ز ساحل کرد با حسرت نگاه
گفت کای فرزند خرد بیگناه
گر فراموشت کند لطف خدای
چون رهی زین کشتی بی ناخدای
گر نیارد ایزد پاکت بیاد
آب خاکت را دهد ناگه بباد
وحی آمد کاین چه فکر باطل است
رهرو ما اینک اندر منزل است
پردهٔ شک را برانداز از میان
تا ببینی سود کردی یا زیان
ما گرفتیم آنچه را انداختی
دست حق را دیدی و نشناختی
در تو، تنها عشق و مهر مادری است
شیوهٔ ما، عدل و بنده پروری است
نیست بازی کار حق، خود را مباز
آنچه بردیم از تو، باز آریم باز
سطح آب از گاهوارش خوشتر است
دایهاش سیلاب و موجش مادر است
رودها از خود نه طغیان میکنند
آنچه میگوئیم ما، آن میکنند
ما، بدریا حکم طوفان میدهیم
ما، بسیل و موج فرمان میدهیم
نسبت نسیان بذات حق مده
بار کفر است این، بدوش خود منه
به که برگردی، بما بسپاریش
کی تو از ما دوستتر میداریش
نمیدونم تسلایی بود برای ما یا برای مامان اما امروز انگار شاه بیت آخرش تسلایی باید باشد بر درک هستی آلوده زمین و ناتوانی دستهای سیمانی... هست؟
ـدر محفل عزای آینهها و اجتماع سوگوار تجربههای پریده رنگ
و این غروب بارور شده از دانش سکوت
چگونه میشود به آن کسی که میرود اینسان
صبور ،سنگین، سرگردان،
فرمان ایست داد؟
چگونه میشود به مرد گفت که او زنده نیست که او هیچوقت زنده نبوده است؟
+ زندگی میکنیم بند به بند شعر فروغ رو. زمین که هیچ، زمان هم گِرده. هی دور خودش میچرخه.
+ اون سال پرواز رو هم باور نکردم. حمایت کردم. توییت هم زدم. اما ...
ـ آنها سادهلوحی یک قلب را با خود به قصر قصهها بردند!
+ایست! واکسن وارد نکنید.
ـ ای یار ای یگانهترین یار چه ابرهای سیاهی در انتظار روز مهمانی خورشیدند...
+ اولین خبر شروع هر روز یک عدد سه رقمی ساده. یکان، دهگان و صدگانش اما تپش قلب عزیزی بود.
ـ وقتی در آسمان دروغ وزیدن میگیرد ...
+ نمیشد سینه سپر کنی، شمشیر بکشی و شوالیه باشی. نشسته بودی وسط دایرهای که هی تنگتر میشد و خودخواهانه هر بار که تیر از بغل گوش نزدیکانت میگذشت شاد هم میشدی. خودت رو محکمتر بغل میکردی.
ـ ما مثل مردههای هزاران هزار ساله به هم میرسیم و
آنگاه خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد، من سردم است
من سردم است و
انگار هیچوقت گرم نخواهم شد.
متاسفانه خوابم نمیبره، متاسفانه فردا روز کاری و اول هفته است، متاسفانه دردی که تمام سیستم گوارشم رو در مینورده یعنی تا صبح هم داستان همینه، متاسفانه استرس برادر درده، متاسفانه ذهنم از فرصت استفاده کرده هر اونچه که ازش فرار میکنه رو واسم یادآوری میکنه، متاسفانه آخخخخ ... دیگه حتی تایپ نمیشه کرد. باید برم یه امپرازول بخورم.
مرتضی هر روز میره سر کار و من دلم میخواد از اینن حجم بیشعوری و منفعتطلبی شرکتهای بیخود و بیهمه چیز فحش بدم و بزنم یه چیزی رو داغون کنم اما چون نمیتونم باید گریه کنم.