Hanami 花見

به جای افسوس برای باد، تَرکِه‌ای به من دِه نگاهبان شکوفه شوم!

Hanami 花見

به جای افسوس برای باد، تَرکِه‌ای به من دِه نگاهبان شکوفه شوم!

Hanami 花見

Hanami is a long-standing Japanese tradition of welcoming spring. Also known as the “cherry blossom festival,” this annual celebration is about appreciating the temporal beauty of nature. People gather under blooming cherry blossoms for food, drink, songs, companionship and the beauty of sakura
هانا ( 花) در لغت به معنای گل و می (見) به معنای دیدن و تماشا کردن است. لغت هانامی در کل به رسم دیدن شکوفه‌های گیلاس گفته می‌شود.

پ.ن:‌ این وبلاگ را در ادامه‌ی ساکورا می‌نویسم.
پ.ن‌: تصویر از انیمیشن افسانه‌ی پرنسس کاگویا (این کتاب با نام «دختری از ماه» به فارسی ترجمه شده) است.

Chosha 著者
Mainichi rinku 毎日 リンク

۱۷۰ مطلب توسط «ハル _ Haru» ثبت شده است

راهنمایی، دبیرستان وقتی میخواستیم که یه معلم نیاد، چون دلمون نمیومد که آرزوی بد کنیم، آرزو میکردیم که کاش پسر یا دختر فلانی تو پروسه عروسی باشه و مامانش نیاد مدرسه. حالا از ته قلبم دارم دعا میکنم کاش علی این هفته دامادیش باشه نیاد فردا شرکت :)))

۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۰۰ ، ۱۱:۲۵
ハル _ Haru

دیشب خیلی خوابم نمی‌برد. نزدیکای سه، ریز ریز با خودم دعا میکردم، نه دعای واقعی همینجوری صحبت میکردم و چشمام پر اشک میشد و این پهلو به اون پهلو میشدم. حافظ باز کردم. گفته بود:

گریه شام و سحر شکر که ضایع نگشت ...

میدونم که خدا ما رو می‌شنوه ولی یک اینطور لحظه‌ای چنان آروم می‌گیرم که می‌تونم بخوابم. 

 

نوشتم که یادم بمونه یک روز حتی من هم به خدا نزدیک بودم. 

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۰۰ ، ۲۰:۱۷
ハル _ Haru

خدایا از من دلخوری؟ کاش نباشی. نه فقط چون دعاهام مستحاب نمیشه چون فکر میکنم دیگه دلم گرم نیست، پشتم گرم نیست، می‌ترسم. دنیا خیلی بزرگه من همونقدر کوچیک.

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ مهر ۰۰ ، ۰۱:۱۵
ハル _ Haru

+ دوست مرتضی بود. از شمار انگشت‌های یک دست هم کمتر دیده بودمش. چند باری تئاتر و سینما و اینطور جاها. هر چند ور خودخواه ذهنم آرزو میکنه که ای کاش ندیده بودم. 
ـ  در آستانه فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلودهٔ زمین
و یأس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دست‌های سیمانی ...
+ مد بود خداحافظ خواجه‌امیری برای انواع فارغ‌التحصیلی‌ها و خداحافظی‌های پر از آب چشم در فرودگاه و این‌ها، و  اونقدر در این فضاها همراه شده بود با شوخی و خنده  که کرک و پرش ریخته و غمی عریان شده بود بیشتر.  امروز اما هر چند با کلیپ بدرقه‌ی بچه‌ها از دانیال میکس نشده، اما بند بندش توی مغزم بازپخش میشه با صدایی بلند و تیزی سرد و چسبنده‌ای زیر گلو.
+ اون سال‌های اول تهران اومدن، مامان ضمیمه‌ی نامه‌ای کاغذی به من و غزاله شعری از پروین رو آورده بود:
مادر موسی، چو موسی را به نیل
در فکند، از گفتهٔ رب جلیل
خود ز ساحل کرد با حسرت نگاه
گفت کای فرزند خرد بی‌گناه
گر فراموشت کند لطف خدای
چون رهی زین کشتی بی ناخدای
گر نیارد ایزد پاکت بیاد
آب خاکت را دهد ناگه بباد
وحی آمد کاین چه فکر باطل است
رهرو ما اینک اندر منزل است
پردهٔ شک را برانداز از میان
تا ببینی سود کردی یا زیان
ما گرفتیم آنچه را انداختی
دست حق را دیدی و نشناختی
در تو، تنها عشق و مهر مادری است
شیوهٔ ما، عدل و بنده پروری است
نیست بازی کار حق، خود را مباز
آنچه بردیم از تو، باز آریم باز
سطح آب از گاهوارش خوشتر است
دایه‌اش سیلاب و موجش مادر است
رودها از خود نه طغیان میکنند
آنچه میگوئیم ما، آن میکنند
ما، بدریا حکم طوفان میدهیم
ما، بسیل و موج فرمان می‌دهیم
نسبت نسیان بذات حق مده
بار کفر است این، بدوش خود منه
به که برگردی، بما بسپاریش
کی تو از ما دوست‌تر میداریش

نمیدونم تسلایی بود برای ما یا برای مامان اما امروز انگار شاه بیت آخرش تسلایی باید باشد بر درک هستی آلوده زمین و ناتوانی دست‌های سیمانی... هست؟ 
ـدر محفل عزای آینه‌ها و اجتماع سوگوار تجربه‌های پریده رنگ 
و این غروب بارور شده از دانش سکوت
 چگونه می‌شود به آن کسی که میرود اینسان 
صبور ،سنگین، سرگردان، 
فرمان ایست داد؟
 چگونه میشود به مرد گفت که او زنده نیست که او هیچوقت زنده نبوده است؟
+ زندگی می‌کنیم بند به بند شعر فروغ رو. زمین که هیچ، زمان هم گِرده. هی دور خودش میچرخه. 
+ اون سال پرواز رو هم باور نکردم. حمایت کردم. توییت هم زدم. اما ...
ـ آن‌ها ساده‌لوحی یک قلب را با خود به قصر قصه‌ها بردند!
+ایست! واکسن وارد نکنید. 
ـ‌ ای یار ای یگانه‌ترین یار چه ابرهای سیاهی در انتظار روز مهمانی خورشیدند... 
+ اولین خبر شروع هر روز یک عدد سه رقمی ساده. یکان، دهگان و صدگانش اما تپش قلب عزیزی بود. 
ـ وقتی در آسمان دروغ وزیدن می‌گیرد ...
+ نمیشد سینه سپر کنی، شمشیر بکشی و شوالیه‌ باشی. نشسته بودی وسط دایره‌ای که هی تنگ‌تر میشد و خودخواهانه هر بار که تیر از بغل گوش نزدیکانت میگذشت شاد هم می‌شدی.  خودت رو محکم‌تر بغل میکردی.
ـ ما مثل مرده‌های هزاران هزار ساله به هم میرسیم و
 آنگاه خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد، من سردم است
 من سردم است و
 انگار هیچوقت گرم نخواهم شد.

۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۰۰ ، ۱۲:۵۰
ハル _ Haru

متاسفانه خوابم نمی‌بره، متاسفانه فردا روز کاری و اول هفته است، متاسفانه دردی که تمام سیستم گوارشم رو در می‌نورده یعنی تا صبح هم داستان همینه، متاسفانه استرس برادر درده، متاسفانه ذهنم از فرصت استفاده کرده هر اونچه که ازش فرار میکنه رو واسم یاد‍آوری میکنه، متاسفانه آخخخخ ... دیگه حتی تایپ نمیشه کرد. باید برم یه امپرازول بخورم.

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۰۰ ، ۰۳:۰۲
ハル _ Haru

مرتضی هر روز میره سر کار و من دلم میخواد از اینن حجم بیشعوری و منفعت‌طلبی شرکت‌های بیخود و بی‌همه چیز فحش بدم و بزنم یه چیزی رو داغون کنم اما چون نمیتونم باید گریه کنم. 

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۰۰ ، ۱۸:۲۱
ハル _ Haru

همه چیز سر کار عالی پیش میره اما غمی واقعی از درون من رو می‌جوه و ساعات به طرز طاقت‌فرسایی کند می‌گذرند تا من این جویده شدن رو با گوشت و استخون حس کنم. 

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۰۰ ، ۱۷:۰۳
ハル _ Haru

دلم میخواد یه مدت، نمیدونم چه مدت حضور فیزیکیم رو میذاشتم توی یک چمدون و میفرستادم بره. نباشم خوب‌تره. 

 

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مرداد ۰۰ ، ۱۲:۱۹
ハル _ Haru

چقدر زندگی و  مرگ ما معمولی‌ها  هیچ اهمیتی نداره.  چرا دیر شد و واکسن نرسید؟ چون ما بی‌قدرتر از بقیه دنیاییم؟ 

قلب آدم هزار تیکه میشه وقتی می‌شنوه که ویزای آمریکا توی جیبش، اما آمریکا نه، خیلی خیلی خیلی دورتر از آمریکا رفت. 

۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ مرداد ۰۰ ، ۱۲:۵۲
ハル _ Haru

از استرس شرکت تهوع و دل‌درد دارم. نمیدونم یهو چرا این شکلی شد حسم تا همین هفته پیش عاشق کارم بودم. 

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۰۰ ، ۱۸:۳۴
ハル _ Haru