Hanami 花見

به جای افسوس برای باد، تَرکِه‌ای به من دِه نگاهبان شکوفه شوم!

Hanami 花見

به جای افسوس برای باد، تَرکِه‌ای به من دِه نگاهبان شکوفه شوم!

Hanami 花見

Hanami is a long-standing Japanese tradition of welcoming spring. Also known as the “cherry blossom festival,” this annual celebration is about appreciating the temporal beauty of nature. People gather under blooming cherry blossoms for food, drink, songs, companionship and the beauty of sakura
هانا ( 花) در لغت به معنای گل و می (見) به معنای دیدن و تماشا کردن است. لغت هانامی در کل به رسم دیدن شکوفه‌های گیلاس گفته می‌شود.

پ.ن:‌ این وبلاگ را در ادامه‌ی ساکورا می‌نویسم.
پ.ن‌: تصویر از انیمیشن افسانه‌ی پرنسس کاگویا (این کتاب با نام «دختری از ماه» به فارسی ترجمه شده) است.

Chosha 著者
Mainichi rinku 毎日 リンク

امروز دری از درهای کد نوشتن باز شد که خیلی برام جذاب و خوشحال‌کننده بود. بین این همه سرشلوغی و عدم‌قطعیت و پریود لعنتی که رفته روی مخم حسابی، یک ذره دلخوش شدم.

یاد گرفتم اکستنش برای کروم بنویسم. 

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ ارديبهشت ۰۱ ، ۱۶:۵۵
ハル

امام جواد(ع) خیلی مهربونه. 

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۰۱ ، ۱۰:۲۲
ハル

خدا صدای کسی که او را می‌خواند، می‌شنود... و این تنها جمله‌ایه که آرومم میکنه کمی. رو‌به‌راه نیستم و پر از دعا و استرس برای غزالع، مرتضی و همه همه همه.

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ فروردين ۰۱ ، ۱۹:۰۷
ハル

خدایا خیلی خیلی خیلی ازت ممنونم. میدونم پررو هستم اما میشه تا آخر آخرش، یه لحظه هم دستت رو از پشتمون برنداری؟ 

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ اسفند ۰۰ ، ۱۴:۲۲
ハル

سرم درد میکنه. سرم خیلی درد میکنه. سرم داره به اجزای تکشیل‌دهنده‌اش تجزیه میشه. 

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ اسفند ۰۰ ، ۱۵:۴۰
ハル

نوشته صدای انفجار در شمال دونتسک شنیده میشه. جایی که برای اولین باره اسمش رو می‌شنوم اما براش نگرانم و حالم بده.

کثافتِ این دنیا چرا تَه نداره؟   

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۰۰ ، ۱۲:۵۸
ハル

چی بگم خدایا؟

خودم امید می‌بندم، خودم ناامید میشم، خودم از ناامیدی ناراحت میشم و تو خودم میرم. 

خود کرده را تدبیر نیست.  

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ دی ۰۰ ، ۱۷:۲۴
ハル

اون سال دلم میخواست تیزهوشان قبول شم. کلاس پنجم دبستان بودم. همه دغدغه‌ ده سالگیِ کسی که زندگی بی‌دردسری داشت چه چیزی جز این میتونست باشه؟ داوطلب شدم برم کمک جده. نذر تیزهوشان قبول شدنم :/ دهه فاطمیه جده روضه داشت. من تو آشپزخونه ظرف میشستم و گلاب تعارف می‌کردم. 

اولین مراسمی که شرکت کردم دانشگاه، فاطمیه بود. نشسته بودم تو راهرو روی پله، دلم میخواست برم تو و میدونستم اجازه ندارم شب دیر برگردم خونه. اینجوری نبود که خیلی مذهبی باشم اما ته قلبم احساس امنیت میکردم و به قول زویا پیرزاد هر کس باید ریسمانی داشته باشد برای چنگ زدن و پناهی برای به آن گریختن. 

چهار، پنج باری رفتم مزار شهدا. رو همون نیمکت نشستم و دعا خوندم.به شهدای گمنام سر زدم و زیارت عاشورا خوندم. و هر بار سبک شدم و برگشتم. فارغ از هر قصه و سیاستی، اینکه آدم یا آدم‌هایی از عزیزترین داشته‌شون گذشت کردن و جنگیدن، بی‌قدر و بی‌حد ارزشمنده. من چندان مذهبی نیستم. پرم از نمازهای قضای صبح. اما هنوز ته دلم نقطه امنم همونجاست. مسجد شریف. حرم امام رضا.اون نیمکت مزار شهدا. 

اما دردناکه،دردناک اونچه از فهم ناقص خودمون به  مسلمونی نسبت میدیم و روز به روز آدم‌های بیشتری راهشون رو از این مسیر کج میکنن. وسعت مزار شهدای بهشت زهرا،قلبم رو درهم فشرده کرده. دلم میخواست هیچکس نبود و ساعت‌ها به حال اونچه که به دست نیومده حتی با این هزینه زیادی که این همه آدم پرداخت کردند، گریه میکردم. تو استوری یکی از بچه‌هایی که دوستش دارم دیدم که گفته شهید گمنام میارید اما از اون ۱۷۶ نفر هیچ اسمس نمی‌برید. به خدا قسم که این دو درد و این دو زخم هر دوپا به پای هم تازه است. یکی اون یکی رو نفی و رد نمیکنه. به خدا قسم که چشم آدمیزاد برای پدر و مادر هر دو باید خون گریه کنه. به خدا قسم که این ظلمه ظلمه ظلمه و چقدررر دردی که هر دو متحمل میشن غیرقابل باوره. 

کاش دنیا جای بهتری بود. کاش جای صحبت و امید و عشق بود. کاش من توانمندتر بودم. کمی اندازه‌ی گفتن همین حرف‌ها فهم و قلمم قدرت داشت.

خیلی سال گذشته. نمیدونم فاطمیه‌هایی که رفتن چقدر حواسم بوده یا نبوده. امروز اما فاطمیه‌‌ای بود که مادر شهید، همه فرزندان گم‌نامش رو در آغوش داشت.

روی مزار شهید فاتحی نوشته بود: ناراحت مشو که اگر مادرت بر مزار تو نیامد من مادر هزاران شهیدم...

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ دی ۰۰ ، ۲۰:۲۰
ハル

دلتنگ و نگرانم. خوابم نمیبره.

۳ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ آذر ۰۰ ، ۰۰:۳۱
ハル

قصد توهین به سگ‌ها ندارم، من فقط از حیوانات میترسم، ازشون بدم نمیاد که! اما ..‌.  مثه سگ استرس دارم.

۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ آذر ۰۰ ، ۱۰:۴۵
ハル

وقتی کنارمه، نمیتونم مراقبش باشم. یعنی اساسا هیچکس این قدرت رو نداره. اما وقتی میخواد ازم دور بشه آرزو میکنم کاش تا بشم برم تو جیبش جا بشم...

۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ آذر ۰۰ ، ۱۷:۵۴
ハル

از صبح هر چیزی پیدا کردم خوردم و هنوز دلم ریش ریش میشه انگار هیچی نخوردم. میتونم الان یک شیشه شکلات صبحانه رو بخورم و بعد بشینم گریه کنم زار زار که این‌ها همه کالری و جوش میشه، چیه این هورمون؟ 🤦🏻‍♀️

۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۰۰ ، ۱۹:۰۲
ハル

اونقدر کار دارم، وانقدر کند پیش میره، اونقدر خسته‌ام، اونقدر زانوم درد میکنه که دلم میخواد به جای همه‌اش بگیرم بخوابم برای دو روز. 

۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۰۰ ، ۱۷:۰۵
ハル

بچه که بودم یک کتاب از ماجرای زندگی ابن‌سینا خونده بودم. از ماجراهای کودکیش که بگذریم، یک چیزی از کتاب خیلی خیلی ذهنم رو مشغول کرد و همه این‌ سال‌ها یادم موند. همون خاطره معروفی که ابن‌سینا وقتی کتاب مابعد‌البطبیعه ارسطو رو نفهمیده بعد از چهل بار خوندن، مضطر و خسته نماز خونده و وقتی از مسجد بیرون اومده. اتفاقاُ جزوه‌ی اغراض مابعدالطبیعه‌ی فارابی رو پیدا کرده...

نمیدونم این داستان چقدر حقیقت داره. اما برای من عین حقیقته.

از همون اولی که شرکت کارم رو شروع کردم ظهرها که میرفتم مسجد وقتی برمیگشتم با سرعت دو‌ایکس کارم جلو میرفت انگار. و امروز؟

از دیشب حالم خوب نیست. از استرس اینکه همه پنل‌ها pend کار من هستند تقریبا خل شدم. پرانول خورده بودم اما باز هم دستم درد میکرد. خیلی سرچ کرده بودم. با خیلی‌ها صحبت کرده بودم اما جوابم هیچ‌جا نبود. یعنی مشکل خیلی رایجی نبود اصلا. همین چند دقیقه پیش اذان که دادند بلند شدم و نماز خوندم. و ته ته ذهنم فکر میکردم به اینکه کاش کلید حل مشکلم باشه... و باورت میشه که بود؟ یکهو به ذهنم رسید فایل روت پکیجی رو که روی پروژه نصبه اوررایت کنم. کار خوبی نبود و احتمالا دولوپر‌های بعدی بهم فحش هم میدادند برای همچین کاری. اما خب به هر حال با تف مالی درست میشد. و بهتر از pend بودن، بود.
اما روت رو که خوندم ازش ایده گرفتم و به پروژه یه متد اضافه کردم و بدون تف! مشکلم حل شد. همین!! همینقدر ساده. 

خلاصه که خدایا متشکرم و میشه دعا کنم که این نقطه‌ی حل شدن و تمام شدن این فیچر باشه؟ واقعا خسته‌ام کرد!

۲ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۰۰ ، ۱۳:۳۰
ハル

لابد خیلی از آدم‌ها اینطوری هستند وقتی از انجام کاری میترسند، وقتی میترسن راهی که تو ذهنشون هست جواب نده، به هر طریقی به هر دلیلی سعی میکنند که عقبش بندازن. :((

مثل همین الان الان من!

۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۰۰ ، ۱۰:۲۷
ハル

راهنمایی، دبیرستان وقتی میخواستیم که یه معلم نیاد، چون دلمون نمیومد که آرزوی بد کنیم، آرزو میکردیم که کاش پسر یا دختر فلانی تو پروسه عروسی باشه و مامانش نیاد مدرسه. حالا از ته قلبم دارم دعا میکنم کاش علی این هفته دامادیش باشه نیاد فردا شرکت :)))

۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۰۰ ، ۱۱:۲۵
ハル

دیشب خیلی خوابم نمی‌برد. نزدیکای سه، ریز ریز با خودم دعا میکردم، نه دعای واقعی همینجوری صحبت میکردم و چشمام پر اشک میشد و این پهلو به اون پهلو میشدم. حافظ باز کردم. گفته بود:

گریه شام و سحر شکر که ضایع نگشت ...

میدونم که خدا ما رو می‌شنوه ولی یک اینطور لحظه‌ای چنان آروم می‌گیرم که می‌تونم بخوابم. 

 

نوشتم که یادم بمونه یک روز حتی من هم به خدا نزدیک بودم. 

۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۰۰ ، ۲۰:۱۷
ハル

خدایا از من دلخوری؟ کاش نباشی. نه فقط چون دعاهام مستحاب نمیشه چون فکر میکنم دیگه دلم گرم نیست، پشتم گرم نیست، می‌ترسم. دنیا خیلی بزرگه من همونقدر کوچیک.

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ مهر ۰۰ ، ۰۱:۱۵
ハル

+ دوست مرتضی بود. از شمار انگشت‌های یک دست هم کمتر دیده بودمش. چند باری تئاتر و سینما و اینطور جاها. هر چند ور خودخواه ذهنم آرزو میکنه که ای کاش ندیده بودم. 
ـ  در آستانه فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلودهٔ زمین
و یأس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دست‌های سیمانی ...
+ مد بود خداحافظ خواجه‌امیری برای انواع فارغ‌التحصیلی‌ها و خداحافظی‌های پر از آب چشم در فرودگاه و این‌ها، و  اونقدر در این فضاها همراه شده بود با شوخی و خنده  که کرک و پرش ریخته و غمی عریان شده بود بیشتر.  امروز اما هر چند با کلیپ بدرقه‌ی بچه‌ها از دانیال میکس نشده، اما بند بندش توی مغزم بازپخش میشه با صدایی بلند و تیزی سرد و چسبنده‌ای زیر گلو.
+ اون سال‌های اول تهران اومدن، مامان ضمیمه‌ی نامه‌ای کاغذی به من و غزاله شعری از پروین رو آورده بود:
مادر موسی، چو موسی را به نیل
در فکند، از گفتهٔ رب جلیل
خود ز ساحل کرد با حسرت نگاه
گفت کای فرزند خرد بی‌گناه
گر فراموشت کند لطف خدای
چون رهی زین کشتی بی ناخدای
گر نیارد ایزد پاکت بیاد
آب خاکت را دهد ناگه بباد
وحی آمد کاین چه فکر باطل است
رهرو ما اینک اندر منزل است
پردهٔ شک را برانداز از میان
تا ببینی سود کردی یا زیان
ما گرفتیم آنچه را انداختی
دست حق را دیدی و نشناختی
در تو، تنها عشق و مهر مادری است
شیوهٔ ما، عدل و بنده پروری است
نیست بازی کار حق، خود را مباز
آنچه بردیم از تو، باز آریم باز
سطح آب از گاهوارش خوشتر است
دایه‌اش سیلاب و موجش مادر است
رودها از خود نه طغیان میکنند
آنچه میگوئیم ما، آن میکنند
ما، بدریا حکم طوفان میدهیم
ما، بسیل و موج فرمان می‌دهیم
نسبت نسیان بذات حق مده
بار کفر است این، بدوش خود منه
به که برگردی، بما بسپاریش
کی تو از ما دوست‌تر میداریش

نمیدونم تسلایی بود برای ما یا برای مامان اما امروز انگار شاه بیت آخرش تسلایی باید باشد بر درک هستی آلوده زمین و ناتوانی دست‌های سیمانی... هست؟ 
ـدر محفل عزای آینه‌ها و اجتماع سوگوار تجربه‌های پریده رنگ 
و این غروب بارور شده از دانش سکوت
 چگونه می‌شود به آن کسی که میرود اینسان 
صبور ،سنگین، سرگردان، 
فرمان ایست داد؟
 چگونه میشود به مرد گفت که او زنده نیست که او هیچوقت زنده نبوده است؟
+ زندگی می‌کنیم بند به بند شعر فروغ رو. زمین که هیچ، زمان هم گِرده. هی دور خودش میچرخه. 
+ اون سال پرواز رو هم باور نکردم. حمایت کردم. توییت هم زدم. اما ...
ـ آن‌ها ساده‌لوحی یک قلب را با خود به قصر قصه‌ها بردند!
+ایست! واکسن وارد نکنید. 
ـ‌ ای یار ای یگانه‌ترین یار چه ابرهای سیاهی در انتظار روز مهمانی خورشیدند... 
+ اولین خبر شروع هر روز یک عدد سه رقمی ساده. یکان، دهگان و صدگانش اما تپش قلب عزیزی بود. 
ـ وقتی در آسمان دروغ وزیدن می‌گیرد ...
+ نمیشد سینه سپر کنی، شمشیر بکشی و شوالیه‌ باشی. نشسته بودی وسط دایره‌ای که هی تنگ‌تر میشد و خودخواهانه هر بار که تیر از بغل گوش نزدیکانت میگذشت شاد هم می‌شدی.  خودت رو محکم‌تر بغل میکردی.
ـ ما مثل مرده‌های هزاران هزار ساله به هم میرسیم و
 آنگاه خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد، من سردم است
 من سردم است و
 انگار هیچوقت گرم نخواهم شد.

۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۰۰ ، ۱۲:۵۰
ハル

متاسفانه خوابم نمی‌بره، متاسفانه فردا روز کاری و اول هفته است، متاسفانه دردی که تمام سیستم گوارشم رو در می‌نورده یعنی تا صبح هم داستان همینه، متاسفانه استرس برادر درده، متاسفانه ذهنم از فرصت استفاده کرده هر اونچه که ازش فرار میکنه رو واسم یاد‍آوری میکنه، متاسفانه آخخخخ ... دیگه حتی تایپ نمیشه کرد. باید برم یه امپرازول بخورم.

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۰۰ ، ۰۳:۰۲
ハル