همه چیز سر کار عالی پیش میره اما غمی واقعی از درون من رو میجوه و ساعات به طرز طاقتفرسایی کند میگذرند تا من این جویده شدن رو با گوشت و استخون حس کنم.
همه چیز سر کار عالی پیش میره اما غمی واقعی از درون من رو میجوه و ساعات به طرز طاقتفرسایی کند میگذرند تا من این جویده شدن رو با گوشت و استخون حس کنم.
دلم میخواد یه مدت، نمیدونم چه مدت حضور فیزیکیم رو میذاشتم توی یک چمدون و میفرستادم بره. نباشم خوبتره.
چقدر زندگی و مرگ ما معمولیها هیچ اهمیتی نداره. چرا دیر شد و واکسن نرسید؟ چون ما بیقدرتر از بقیه دنیاییم؟
قلب آدم هزار تیکه میشه وقتی میشنوه که ویزای آمریکا توی جیبش، اما آمریکا نه، خیلی خیلی خیلی دورتر از آمریکا رفت.
از استرس شرکت تهوع و دلدرد دارم. نمیدونم یهو چرا این شکلی شد حسم تا همین هفته پیش عاشق کارم بودم.
فاصله شادی و ناراحتی واقعا چند دقیقه است. صبح که اونقدر خوشحال بودم از پیام دلگرمکننده یاسمین فکرش رو هم نمیکردم ظهر اینقدر غم داشته باشم از برای غزاله.
چه خوب بود اون موقع که من مینوشتم و مینوشتم و مینوشتم، از جزئیترین اتفاقات روزمره و امیدوار بودم که اون آیپی ناشناس شریف، تویی. دلم برای اون حسها تنگ شده...
نگرانم و این وقت از شب آنکه با تو صادقانه دردودل کند های های گریه شبانه است...