Hanami 花見

به جای افسوس برای باد، تَرکِه‌ای به من دِه نگاهبان شکوفه شوم!

Hanami 花見

به جای افسوس برای باد، تَرکِه‌ای به من دِه نگاهبان شکوفه شوم!

Hanami 花見

Hanami is a long-standing Japanese tradition of welcoming spring. Also known as the “cherry blossom festival,” this annual celebration is about appreciating the temporal beauty of nature. People gather under blooming cherry blossoms for food, drink, songs, companionship and the beauty of sakura
هانا ( 花) در لغت به معنای گل و می (見) به معنای دیدن و تماشا کردن است. لغت هانامی در کل به رسم دیدن شکوفه‌های گیلاس گفته می‌شود.

پ.ن:‌ این وبلاگ را در ادامه‌ی ساکورا می‌نویسم.
پ.ن‌: تصویر از انیمیشن افسانه‌ی پرنسس کاگویا (این کتاب با نام «دختری از ماه» به فارسی ترجمه شده) است.

Chosha 著者
Mainichi rinku 毎日 リンク

نمیدونم چرا دلم میخواد گریه کنم. 

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۰۰ ، ۰۰:۲۴
ハル _ Haru

+‌ اینکه شب‌ها بیخواب میشم اتفاق تازه‌ای نیست اما هر بار فکرهایی که میان سراغم غافلگیرم میکنن. امشب که این شب بیداری با کمر درد و شروع چله‌ای که مامان فرستاده بود: توام شد فرصت این رو پیدا کردم که بعد از مدت‌های خیلی زیادی، برای چند دقیقه فکر کنم به اینکه برای چه چیزهای زیادی شکرگزارم. 

+ حس عجیبیه دراز کشیدن روی تخت و دیدن روشن شدن آهسته‌ی آسمون کنار مرتضی.  

+ هفته پیش یک سریال ژاپنی می‌دیدم که غزاله فرستاده بود برای کنار اومدن با سختی‌های محیط کار، هدف دختر این بود که یه آدم معمولی باشه و یه زندگی معمولی رو از سر بگذرونه برای همین تو محیط کار ناراحت بود و هدفی از کار کردن نداشت و رئیسش بهش میگفت چطور توقع یک زندگی معمولی رو داری در صورتی که اندازه‌ی آدم‌های معمولی تلاش نمیکنی؟ فکر میکنی آدم‌های معمولی معمولی‌هستند چون هدف ندارند؟ همه برای داشتن یه زندگی معمولی دارن تا جایی که میتونن تلاش میکنن...

البته با همه‌ی دیالوگ‌های خوبش به نظر من سریال خوبی نبود :دی لذا از قسمت پنج شش دراپ کردم!

+ باید برم خلاصه‌ی دو فصل از شش فصلی که ننوشتم رو بنویسم که یه آدم معمولی به حساب بیام. 

+ میدونی خدا؟ ممنونم از تو و میترسم از خودم. 

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۰۰ ، ۰۵:۴۷
ハル _ Haru

میتونم همین الان سرم رو بذارم روی لپ‌تاپ و بخوابم. توان اینکه فکر کنم ندارم. 

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۰۰ ، ۱۵:۲۳
ハル _ Haru

با این بارون دلم میخواد روز تعطیل بود میرفتم بیرون. 

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۰۰ ، ۱۱:۲۳
ハル _ Haru

دقت کردی کلمات بدون نیم‌فاصله زشت میشن!

ـ فاصله همیشه نیمه باشد بهتر است...

یک غلت میزنم سمت راست. فاصله نصف می‌شود. :)

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ ارديبهشت ۰۰ ، ۰۳:۰۹
ハル _ Haru

از انگشت درد حی نمیتونستم قرص رو از بسته جدا کنم...

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ ارديبهشت ۰۰ ، ۰۳:۰۷
ハル _ Haru

مقاومت بی‌فایده است باید برم قرص بخورم.

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ ارديبهشت ۰۰ ، ۰۲:۵۴
ハル _ Haru

 انگشتام درد میکنه بسیار :( 

 

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ ارديبهشت ۰۰ ، ۰۲:۵۳
ハル _ Haru

یک ساعتِ ده دقیقه مانده به دوی نیمه شب پنجشنبه‌ای، بین این پهلو و آن پهلو شدن و اینستاگرام را تا خرخره جویدن و بالا پایین کردن، صدای ساز هاتف‌ملکشاهی، عکس خونه‌ای با در سبز و پله‌های سنگی و انبوه درخت‌های حیاطش، چت با غزاله که میگه ازین خونه‌ها، بیای تو خونه چادرت رو به بند آویزون کنی، دستت رو پای شیر لب حوض بشوری و سبزی‌ها رو ببری آشپزخونه در حالی که زیرلب داری میگی تو کوچه کی رو دیدی و ...  خیالم رو رنگ میکنه. اینبار آبی.

هفتاد سالمه. احتمالا بی‌خوابی عادتم شده. احتمالا گرد پیری قوی‌تر از کرم‌های رنگ و وارنگی بوده که همه این سال‌ها استفاده کردم و چروک‌های الاکلنگی و پنجه کلاغی روی صورتم جا خوش کرده‌اند. احتمالا ما حیاطی نداریم که توش باغچه‌ای قد یه غربیل باشه و درختی قد یه چوب کبریت. احتمالا شب بارونی هیچ گنجشکی پناه به خونه ما نیاره که گنجشک‌ها هشت متر می‌پرند و ما در طبقه بیستم برجی ساکن هستیم... همه این احتمال‌ها ...

لاک قرمز رو به سبد خرید دیجی‌کالا اضافه میکنم و خیال‌ها دود میشن و میرن طبقه بیستم برجی بلند. من و مرتضی نشیتیم چای میخوریم و حرف می‌زنیم. 

 

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ ارديبهشت ۰۰ ، ۰۲:۱۸
ハル _ Haru

نمیشه یه فرشته‌ای بیاد از آسمون خونه رو تمیز کنه من به کارم برسم؟

۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ ارديبهشت ۰۰ ، ۱۷:۳۷
ハル _ Haru

از صبح هر اتفاقی که میفتاد به خودم میگفتم تو هر چقدر بدوی بیشتر از این نمیشی، تو جلسه با امیر یکهو دیدم از مکالمه‌ای که قبلا ده درصدش رومیفهمیدم الان هفتاد درصد رو به خوبی متوجه میشم، حال دلم خوب شد کلا.

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ فروردين ۰۰ ، ۱۵:۲۱
ハル _ Haru

چشم‌های نیمه‌خواب آلودم از سنگینی هوای بهار، سبزی درخت‌ها رو که می‌بینه ذوق میکنه و می‌سپره به ذهن که همین حال و صدای پس زمینه رو یه روز بنویسه و بذاره کنار برای آینده‌اش.

چهارشنبه‌ها با سبکی خاصی از شرکت میام بیرون هر هفته که تموم میشه فکر میکنم این هفته رو هم گذروندم. خوش به حالم که بیشتر یاد گرفتم. اما جمعه عصر؟ هر جمعه عصر فکر میکنم آیا از پس این هفته هم برمیام؟ و این قصه هی تکرار میشه.

سریالی که می‌بینم راجع به یه سری آدمه که تو کارخونه اسنک سازی کار میکنن. تو فکر کن کارخونه چی‌توز. مزه‌ها آدم‌ها رو خوشحال میکنن حتما. مرتضی اما این رو متوجه نیست. :-؟ 

اینکه شرکت انگار یک کشور جداست و به سبک خودش حکمرانی میکنه بعضی وقت‌ها اذیتم می‌کنه. دوست داشتم مثلا ماه رمضون رو بیشتر حال و هوای رمضون می‌داشت. یا اگر همه دور کارند ما هم می‌بودیم بی عذاب وجدان.

اعتراف میکنم که همه دبیرستان مجله موفقیت رو میگرفتم؛ برای همون دو صفحه‌ی آخرش که به جمله‌های مختلف  به همه متولدین ماه‌ها امید میداد به رسیدن به هدفی که برای من حتما تراز بهتری در کانون بود! حالا طالع ۱۴۰۰ رو باز میکنم توی یکی از همین سایت‌ها مشتقاناه دنبال جمله‌ای می‌گردم که نوید خوشحالی و رسیدن به آرزوهای بزرگم رو بده و میده. دوست دارم برگردم به همون سال ۸۹ و ۹۰ و از هاله بپرسم که آیا اون طالع‌ها درست بود؟ شاید طالع امسالم درست باشه! شاید!

 

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ فروردين ۰۰ ، ۱۹:۰۵
ハル _ Haru

وقتی فکر میکنم کاری رو نمیتونم انجام بدم، ذهنم با تلاش خاصی بر نفهمیدن و یک قدم پیش نرفتن و نتونستن زوم میکنه و من اصلا صداهای دیگه رو نمی‌شنوم. مثل امروز وقتی امیر بخشی از پروژه رو توضیح میداد و من نمیدونستم که حالا باید چه کنم!

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۰۰ ، ۲۳:۲۰
ハル _ Haru

به غوره‌ای سردیش می‌کنه و به مویزی، گرمیش؛ حکایت دل منه. صبح می‌جوشید قل قل قل. کأنّه کتری روی گاز‌ پر هیاهو و پر هیجان. عصر آروم بود و ساکت، در صلح با تهران به بهار نشسته.

در پیاده‌روی کوتاه تا رسیدن مرتضی ته دلم آشوب بود از دلتنگی. برای بیرجند و برای قائن. اینبار قاین بودن برام بیشتر از همه بارهای قبلی حس عضوی از خانواده بودن داشت. هر چند به هر حال عزیز بودن من به واسطه است و من تلاشی برای دوست داشته شدن نکردم اما تلاش بی وصف همه برای اینکه خوشحال باشم ومینو دوستم داشته باشه، معنی دقیق‌‌ترش این بود که می‌خوان خوشحال باشم، و تو فقط زمانی میخوای کسی رو خوشحال کنی که دوستش داشته باشی.

امروز پک عیدی شرکت به دستم رسید، برد گیم بود و هات چاکلت و آجیل. :) 

آفیشالی عضو تیم جدیدی شدم که برخلاف تیم خلوت قبلی بسیار شلوغ و پر جمعیته. استرس جدیدم عضو تیم جدید بودنه. لیدر تیم قبلی خیلی خوب و زود دوست بشو و با درک بود، فکر نکنم با امیر بتونم اونقدر دوست بشم مهربون و محترمه اما زود دوست بشوی خوبی برای من نچسب نیست.

سوال عنوان، ذهنم رو سخت مشغول کرده...همیشه ناراضیم. از چهره‌ام که زیبا نیست، از هوشم که سرشار نیست، از تلاشم که کافی نیست، از اجتماعی بودنم که اصلا هیچی نیست ... 

 

ناشکریست این‌ها لابد، ببخش خدا ... اما آیا من روزی بهتر از امروزم خواهم بود؟

 

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۰۰ ، ۲۰:۴۶
ハル _ Haru

علیرغم همه سخت بودن و سخت گذشتنش، دیدن نتیجه پنل که بالاخره اومده بالا لذت بخشه. 

 

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۰۰ ، ۱۴:۱۴
ハル _ Haru

من فکر میکنم که افسرده‌ام و این افسردگی نمودی به صورت چرخه معیوبی از درد و خشم و اضطراب در من ایجاد میکنه. 

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ فروردين ۰۰ ، ۲۳:۲۳
ハル _ Haru

اینکه علیرغم عشقم به بچه‌ها نمیتونم خیلی بهشون نزدیک بشم، من رو یاد وضعیتم تو شرکت میندازه. شاید من اساسا آدم قابل دوست‌داشتنی نیستم.

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ فروردين ۰۰ ، ۱۴:۰۷
ハル _ Haru

من مینو رو خیلی دوست دارم و حس میکنم که این که مینو از من میترسه، علیرغم همه تلاش‌های اطرافیان ... حتما بدی کردم که اون می‌بینه و بقیه نه... روح‌های پاک‌تر و کودک‌تر چیزی رو می‌بینن که ما نه...

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ فروردين ۰۰ ، ۱۴:۰۴
ハル _ Haru

هوای نیمه ابری امروز و نم بارونی که دیشب زده، حال و هوای خیابان‌های شلوغ دم عید، ماهی‌های قرمز پر شمار، گندم‌های تازه جوانه زده پشت پنجره، چمدان وسط هال و بوی آشنا و نوستالژیک شوینده‌های جورواجور توی خونه. 

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۹ ، ۱۳:۳۸
ハル _ Haru

قدیم یه قانون نانوشته‌ای وجود داشت، اینکه هر چیزی توی وبلاگم مینوشتم آرزویی برآورده شده تبدیل میشد. برای همین همه نکرانی‌ها، ارزوها و امیدها رو مینوشتم. مثل امشب.‌‌..

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ اسفند ۹۹ ، ۰۰:۰۶
ハル _ Haru