Hanami 花見

به جای افسوس برای باد، تَرکِه‌ای به من دِه نگاهبان شکوفه شوم!

Hanami 花見

به جای افسوس برای باد، تَرکِه‌ای به من دِه نگاهبان شکوفه شوم!

Hanami 花見

Hanami is a long-standing Japanese tradition of welcoming spring. Also known as the “cherry blossom festival,” this annual celebration is about appreciating the temporal beauty of nature. People gather under blooming cherry blossoms for food, drink, songs, companionship and the beauty of sakura
هانا ( 花) در لغت به معنای گل و می (見) به معنای دیدن و تماشا کردن است. لغت هانامی در کل به رسم دیدن شکوفه‌های گیلاس گفته می‌شود.

پ.ن:‌ این وبلاگ را در ادامه‌ی ساکورا می‌نویسم.
پ.ن‌: تصویر از انیمیشن افسانه‌ی پرنسس کاگویا (این کتاب با نام «دختری از ماه» به فارسی ترجمه شده) است.

Chosha 著者
Mainichi rinku 毎日 リンク

۶ مطلب در تیر ۱۳۹۹ ثبت شده است

حتما یک شبی مادر یکیشون براش خونده  

لالالا گل نرگس که بد بر تو نیاد هرگز/ لالالا گل زیره نشه روزت شب تیره ...

 

هشتگ اعدام نکنید برای همه زمان‌ها.

 

 

۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ تیر ۹۹ ، ۱۸:۰۸
ハル _ Haru

+ دکتر میگه همه احوال تو از استرس ناشی میشه. یک عامل خارجی اذیتت میکنه. توییتر رو مدت‌های مدیدی هست باز نکردم. کانال های خبری میوت یا آرشیو شده‌اند. بیرون از خونه چشم‌هام رو روی بچه‌های و دسته گل‌های بیحال شده زیر آتاب داغ توحید می‌بندم ... و به دکتر میگم من مدت زیادی هست که هیچ چیزی رو واقعا دنبال نمیکنم. 

+ امروز در انتظار شروع کلاس توییتر رو باز میکنم. 

+ توییت‌های اعدام نکنید یک طرف سیل غم را فوج فوج می‌ریزد توی دل. توییت‌های فحاشی به اسلام و دین و عامل بدبختی را اسلام دانستن، یک طور دیگر. 

+ پریشب که خوابم نمیبرد. مرتضی کتاب «خال سیاه عربی» را برایم بلند می‌خواند. یک چند ورقی از کتاب قبرستان بقیع و غربت قبور بهترینِ انسان‌ها بود. فکر می‌کردم نه فقط اطراف من، نه فقط اطراف غرب، نه فقط اطراف خاورمیانه ... در "زمین" زبان حق بریده‌اند، حق زبان تازیانه است... وانکه با تو صادقانه درد دل کند های های گریه‌ی شبانه است... 

+ ساقه‌های سبز آشتی شکسته است لاله‌های سرخ دوستی فسرده است

+ کاش دنیا، وبلاگ من بود. همیشه بهار. همیشه شکوفه. همیشه در حال قدم زدن و دیدن شکوفه‌های گیلاس بودیم.

 

۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ تیر ۹۹ ، ۱۷:۵۲
ハル _ Haru

حالم خوب نیست از لحاظ جسم

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۹ ، ۰۷:۵۷
ハル _ Haru

وقتی یه چیزی میخرم که بیاد همه روز رو منتظرشم.  تازه اگر وقتی که میاد ناامید کننده نباشه. :\

واقعا خوشیها کم شده!

۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۹ ، ۱۱:۵۷
ハル _ Haru

بین همه امام ها با شما راحت ترم. به شما نزدیک ترم. انگار مسافت هم بی تاثیر نبوده. انگار هم اسمی من با خواهر شما هم بی تاثیر نبوده..‌‌.

غرق نور است و طلا گنبد زرد رضا بوی گل بوی گلاب می‌رسد از همه جا...‌ از یک مجله ای حفظ کرده بودمش. اول دبستان بودم که سر صف این شعر رو خوندم و یک مداد تراش از بهترین و مهربان ترین مدیر دنیا هدیه گرفتم. یک مدادتراش به شکل دوچرخه شیشه ای و صورتی. شاید از همینجا عاشق حرم شدم. شاید از زیادی رفت و آمد. 

هر سال، هر شش ماه، هر سه ماه گاهی هر ماه مشهد میرفتیم از برکات همجواری با مشهد بود. یک بار ص بهم گفت. آرزوشه بره مشهد.بره حرم. اون چه که برای من بدیهی بود برای ص آرزو بود. ص امتحانات و کلاس های مسجد محل رو شرکت میکرد به امید قبولی و برنده شدن سفر مشهد...

شب آخر رمضون مرتضی گفت شصت آرزو بکن برای یک سال پیش رو. تا رمضان بعد. تا ده رو سریع و پشت هم گفتم، تا بیست هم سرعت به ذهن رسیدن خوب بود. از سی سخت شد.از چهل آرزوها کم بود.پنجاه به سختی دنبال چیزی میگشتم. من حتی شصت آرزو هم نداشتم. و نمی‌دونستم یعنی اینکه چه شصت های زیادی که خدا از قبل خودش خط زده از لیست... شش هفت ماه پیش حرم رفتن آرزو نبود، این روزها هست. برای آرزوهایی که روزی آرزو هم نبودند متشکرم.

تشکر یعنی عشق.

از بچه ها جدا شدم. اردوی ورودی ها بود. اسم شریف و تهران ترسناک بود. اعتمادی که به نفس نداشتم هم رویش نمک می‌پاشید، یک گوشه دنجی پیدا کرده بودم از حرم. رو به دری. پشت به همه مردم. یک شصت در شصت بود اندازه ی سجده ای جمع و جور. گفتم و شنید. گفتم و شنید. اون دیالوگ ها و ترس ها در قطار برگشت جا ماند. 

بعضی وقت ها که اغلب اوقات اتفاق میفته خیلی خودخواهم.

آدمیزاد بایست دوست داشتن رو در خودش جستجو کنه. اما من از اساس یک آدم غیرقابل معاشرتی هستم. امشب در مهمونی به این وجه نامیمون شخصیتم فکر میکردم و میگفتم ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه؟

بیا و ضامن من باش.

سحر روز تولد شماست. تولدتون مبارک امام مهربانم.‌ 

 

پارگراف ها بیربط و در عین حال مرتبطند. 

۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۹ ، ۰۴:۵۶
ハル _ Haru

+ الان فقط وقتای عجیب میتونم بنویسم. یک سحری که شبش رو اصلا نخوابیدم مثلاً. 

+ خوابم نبرده. دو شبه که داستان همینه. دست آخر هم با اسپری اطخودوس روی بالشت خوابم برد. نمیدونم ایتس آل ابوت د هورمونز یا اینکه مرضی چیزی گرفته‌ام.

+ همسایه دیوار به دیوار نوزاد یکی دو ماهه دارند که صدای گریه شبانه‌اش از پنجره باز خونه‌اشون تا پنجره باز اتاق میاد. عصبانی نمیشم. حتی ته دلم قلقلک مادرانه‌ای میاد که شبیه الانم نیست. 

+ گرسنه‌ام. راحت‌ البلع‌ترین موجودی یخچال رو میارم تو تخت. با آخرین گاز شکلات وقتی هنوز دهنم پره از مزه تلخ و شیرینش الله اکبر مسجد از دور میرسه. با صدای گریه نوزاد همسایه. با باد ملایم خنک شب. از توری پنجره رد میشه. می‌شینه تو گوش منی که با دهن پر از شکلات سریال می‌بینم.

 (اینقدر بیدار بودم که اذان شد. از ماه رمضون خیلی می گذره. اذان سحر رو مدتی بود که نشنیده بودم.) 

+ بی‌هیچ دلیل مشخصی حس میکنم کمی چشمم تر میشه. مدت‌هاست من نبودم و خدا. خیلی خیلی وقت. قدیم‌ها دوست‌تر بودیم. خیلی وقت پیش. 

+ من مرض‌های عجیب یاد دارم. مرض‌هایی که اگر ریشه‌اش رو برگدم پیدا کنم شاید جدی باشند. یکیش اینکه وقتی به اشتباه تایپ میکنم :‌«ممی شود» باید با خودم کلنجار برم تا اون میم دوم رو پاک کنمم چونکه فکر میکنم در این فاصله بین دو میم پیوند و محبتی پیدا شده و من کی باشم که بخوام یکیشون رو از دیگری جدا کنم! 

۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۹۹ ، ۰۴:۳۱
ハル _ Haru