春の光
静かに道を照らし出す
心はまた咲く
Haru no hikari
Shizuka ni michi o terashi dasu
Kokoro wa mata saku
نور بهار
آرام مسیر را روشن میکند
دل دوباره شکوفه میدهد
-------------
پ.ن: انتظرها
春の光
静かに道を照らし出す
心はまた咲く
Haru no hikari
Shizuka ni michi o terashi dasu
Kokoro wa mata saku
نور بهار
آرام مسیر را روشن میکند
دل دوباره شکوفه میدهد
-------------
پ.ن: انتظرها
این روزهای سخت استیصال و درد.
تا به حال نشده بود بخوام دعا کنم و ندونم چه دعایی؟ چه دعایی کنم که منصفانه باشه. هر بار میخوام که دستم رو ببرم بالا میگم نکنه من دارم اشتباه میکنم؟ میتونم مسئولیتش رو قبول کنم؟ قلبم درد داره و هر شب از درد دست چپ بیدار میشم. سرم پر از صدا و احساس گناه و نگرانیه.
و اینکه امروز برمیگردیم ایران و ثبت خاطرات ۱۵۸ روزه در آلمان تمام شد و من برای همه چیز ممنونم. من امروز با من روز اول خیلی فرق داره.
پ.ن: دعای اینکه حال وطن بهتر بشه دیگه خیلی ناممکنه و حتی فکر میکنم شاید نامنصفانه است اما باز هم ای کاش حال ایران روزی خوب شد. حال مردم. حال دنیا. من مرده، شما زنده.
پ.ن: خدایا به تو پناه میبرم، از کابوسهای شبانه، از خودم، از نامسئول بودنم، و از اشتباه در قضاوتم و از اشتباه در خواستنم و از اشتباه در دعاهایم و آرزوهایم و از زیادی آرزوهایم و از همه چیز. خدایا ...
راستش من به همکارم که تو جلسه میگه هفته دیگه نیستم و میرم آلپ برای اسکی حسودی میکنم. برای اسکی رفتن؟ نهههه! برای فراغت ذهن. به همسایهی رو به رو که بچهاش رو بغل کرده و تکونش میده و منی که همه عمرم دوست داشتم بچه داشته باشم اولین فکرم اینه که خدا روشکر بچهای ندارم که امروز حتماً نمیتونستم مادر خوبی براش باشم! به آدمهایی که توی برف بیرون کافه در خونه واستادن و با صدای بلند می خندن و صدای بلندش از پنجره و دیوارهای عایق حتی میگذره.
حسودی کلمه درستی نیست، از ته قلبم براشون خوشحالم که چیزی رو تجربه میکنن که برای ما قفل شده بیشتر غبطه میخورم و آرزو میکنم کاش ما هم همینطور...
گوگل کلاژی از عکسهای هفت ژانویه دوسال پیش فرستاده، روزی که با غزاله و مامان سه تایی رفتیم بیرون که یه روز دخترونه داشته باشیم و چقدر خوش گذشته بود و چقدر تو همه عکسها خوشحال بودیم. من به خودمون هم غبطه میخورم.
دلم میخواد فقط زودتر برگردیم و عزیزانمون رو بغل کنم. نگران از دست دادن کارم هستم؟ آره خیلی! چیزی نبود که به سادگی به دست آورده باشم، اما حتی اگر اتفاق بیفته این هزینهایه که من باید پرداخت کنم.
امروز حتی نتونستم تو جلسه جمعبندی برای اعداد خوب ۲۰۲۵ و جملهی you did an amazing job خوشحال باشم، اما یاد اون روزی افتادم که موقع جنگ، اینترنت به سختی وصل میشد و من تو اتاق کوچیک خونه خاله مریم دراز کشیده بودم و اشک میریختم که چهار ساعته سایت داونه من میدونم مشکلش چیه اما پیامم نمیرسه به م. امسال برای من اینطور بود.
میدونی اصلاً چه حقی دارم که تنها خوشحال باشم؟ نباید هم باشم. چطور خوشحال باشم وقتی بقیه خوشحال نیستند؟ من در هیچ لحظهای نتونستم تنها و تماماً خوشحال باشم. نمیدونم به خودم اجازه ندادم یا فقط نمیتونستم. ممنون بودم، همیشه ممنون بودم. اون لحظه اعلام آتشبس! وقتی در خونه رو باز کردیم، وقتی غزاله رو بعد ۲۸ روز بغل کردم، لحظهای که ف گفت نگران نباش ما حواسمون هست. موقعی که وین بودیم. خونهی استاد مرتضی. کنار دریاچه. اما همزمان پر از آرزو و دعا... اگر بارون بارید لحظه اول خوشحال شدم و ثانیهی دوم فکر کردم ای کاش همین بارون که دست من رو خیس کرده بر ایران بباره. تجربههای اول و دیدن طبیعت بینظیر و چراغهای کریسمس؟ خوشحالم کرد و نیمه شبها بلند شدم و نماز خوندم و دعا کردم که ای کاش مردم کشورم یک روز اندازه آدمهایی که دیدم خوشحال و فارغبال باشند. من هیچوقت هیچ چیز رو برای خودم تنها نخواستم و الان قلبم شکسته است. از اینکه هیچ کاری از دستم ساخته نیست و به نظرم این راه داره به افراط و اشتباه جلو میره. هر کس از این حال و هوا داره برای خودش کلاه میبافه. ای کاش من اشتباه کنم. ای کاش روزی نرسه که از ایران امروزم خاطره بمونه اونطور که از سوریه که زمانی مقصد گردشگری و کشور زیبای منطقه بود؛ مونده. قلبم داره میترکه و فکر میکنم این روزها هم میگذرند. فردا چی؟ کاش شبی بیاد که من و مردم سرزمینم نگران فردا نباشیم.
خدایا من برای Peace On Earth دعا کردم. کمکمون کن.
پ.ن : دلم میخواد برم حرم یه جا بشینم تا صبح اینقدر که فکر کنم امام رضا بغلم کرده. تنها نقطهای از دنیایی که میشناسم و میدونم الان آرومم میکنه.
من خوشحال نیستم. نه چون باید برگردم. دقیقا برای اینکه دوست ندارم تنها در امنیت باشم. قلبم هزار پاره است برای چشمهای پناه، برای تنهایی ایران، برای سرگردونی خواهرم. گرگهای طمع و حماقت اونقدر دریدهاند تن این زمین خسته رو که لاشخورهای مردارخوار طمع کردند به تیکههای تنش. اما خدایا، تو نگذار! با ابنکه میدونم شیوه خدایی تو دخالت مستقیم در سرنوشت هیچ ملتی نبوده، هنوز از ته قلبم، ناامیدانه منتظر معجزهای از جانب توام. بفرست نجاتدهندهای که زخمها رو مرهم بگذاره و ببنده، اشک ققنوس و پر سیمرغ داشته باشه. عصای موسی و دم عیسی و کلام محمد(ص) ... کمکمون کنه واستیم. حرکت کنیم. زندگی کنیم. بارون ببینیم شکرت کنیم. بخندیم از ته دل. دور هم جمع بشیم. آرزوهامون رو تیک بزنیم. عروسی بگیریم. شکر کنیم. خبر نخونیم. آخ خدا اگر اون روز میرسید... خدایا من امشب از تو نجات میخوام که قرار صادق تو بود مشیت تو با دعای بندهای که سرمایهای جز امید و سلاحی جز بکا نداره تغییر کنه. و چه کسی از تو راستگوتر خدا؟
+ سریال میدیدم دیشب، یک قسمتی مجری تلویزیون میگفت از مردم میخوایم که در مقابل این غم و درد ایستادگی کنند، دختره یه نگاهی کرد و گفت مزخرف میگه در مقابل غم و درد نباید واستاد فقط باید منتظر باشی که بگذره.
+ معده دردم برگشته. مرتضی میگه از استرسه. یه نگاهی میکنم به پیامی که هفته پیش برا C دادم This is the least stressed I’ve felt in the last few months. راست گفتم بهش نه چون الان موضوعی برای اضطراب داشتن نیست، چون اضطرابهای بزرگی رو از سرگذروندیم. کاش جور دیگهای بودیم. کاش برای چند سال ما جای اروپاییها زندگی میکردیم بیهیچ دغدغهی جدی. فقط نگران چیزهایی بودیم که در قد و قامت خودمون بود و متأثر از تصمیمهای مستقیم خودمون. ما اما هی تلاش میکنیم برای بهتر شدن و امیدواریم به اصلاح اما زندگی انگار قرار نداره به ما آسونتر بگیره.
+ نوشتههای خیلی قدیمم رو که نگاه میکنم میبینم قدیم فواصل بین نالهها و غرهام بیشتر بود الان هی کمتر و کمتر. متأسفم.
+ به خودم اجازه نمیدم که مثل قبل اینستاگرام از حرفهام بنویسم و از غمی که این روزها حس میکنم چون حس میکنم این گاهی دور بودنم ازم این اجازه رو گرفته. تزریق ناامیدیه به آدمایی که به سختی و به هر ریسمانی برای زندگی و امید داشتن چنگ میزنند از طرف منی که میتونم به امید بارون فردا و چراغهای خیابون دلخوش باشم. اما هیچوقت اندازه این روزها حس نکردم سزاوار چیزی نیستم و از داشتن نعمت و شادی کوچکی، اذیت نشدم و رنج نبردم. این نیست که از داشتن این دلخوشیها ناسپاسم. اینه که از «تنها» داشتنش لذتی نمیبرم و اگر برای چند دقیقه خوشحال باشم، یکهو وسط یک لبخند از ته دلم، یادشون میفتم و غم یکهو نامردانه و به تاخت هجوم میاره توی گلوم. توی چشمام. توی سرم.
+ من منتظرم و دعا میکنم و امیدوار میمونم. چون این تنها کاریه که ازم ساخته است.
امروز تهران چند دقیقه باران بارید و من از ته ته دلم گریه کردم. راسته که وقتی نعمتی رو از دست میدی تازه قدرش رو میدونی. هی با خودم عهد بستم که اگر این بارون بباره آدم بهتری بشم. همون چند دقیقه بود فقط اما من جد کردم که آدم بهتری بشم شاید حال ایرانم خوب شد.
خدایا به خاطر عزیزترین بندگانت که در بین ما زندگی میکنند، به خاطر اونها کمک کن در دنیایی با باران زندگی کنیم باز.امروز این صادقانه ترین و خالصانهترین دعا و آرزوی منه که هیچ توانی برای رسیدن بهش ندارم و این خیلی برام درد داره. یکجور استخوان سوزی.
پ.ن: با هر بارون اینجا من در خودم هزار بار میپیچم. کاش این بارون به ایران برسه. خدایا این امتحان رو سادهتر کن مگر ما جز تو کی رو داریم؟
ای کاش بارون میشدم روی ایران میباریدم. ای کاش رنگ میشدم روی تهران میپاشیدم. ای کاش آدمی میشدم که کنارش قرار و امید میگرفتی. ای کاش ای کاش ای کاش حداقل یکی از دعاهام به آسمون میرسید و اینقدر مستأصل نبودم.
موقعی که برای کنکور میخوندم برنامهی صبحم از سحر شروع میشد. پنج بیدار میشدم و تو هوای خشک و سرد و تاریک بیرجند میرفتم رو پشت بوم ورزش میکردم. اون موقع خیلی چیز رایجی نبود، پدر یه قرآن-کتاب دعای دیجیتال هدیه گرفته بود مانیتور کوچیکی داشت و هندزفری بهش وصب میشد. اون رو داده بودن به من و من فکر میکردم باید ازش خوب استفاده کنم و تقریباً همیشه همراهم بود. صبحها حین ورزش دعای عهد گوش میدادم، جمعهها دعای ندبه، غروبهای جمعه دعای سمات و ته دلم قلقلک میومد که این یعنی من برای هدفم زیاد و صادقانه تلاش میکنم. ارتباطم با خدا اینطور بود بر پایهی یک خواستن و آرزو.
چهارده سال از اون سال گذشته. این موقع از سال آلمان هوا خیلی دیر روشن میشه.تقریباً هشت و ربع و من وقتی کار رو شروع میکنم که هوا هنوز سرد و تاریکه. کمی شبیه پنج صبحهای سال کنکور. از ساندکلاود دعای عهد پلی میکنم و صدای محسن فرهمند به روشنی هاله چهارده سال پیش رو دز نزدیکی خودم احساس میکنم. هالهای که تو هوای سرد پشتبوم برای چیزی دعا میکرد که فکر میکرد تمام دنیاشه و شاید حق داشت اما الان با آرزوهایی به مراتب سختتر و پیچیدهتردر حالی که باید روی کار تمرکز کنه، به خودش اجازه میده چند دقیقه از خوابهای پریشون شبها فاصله بگیره و به چراغ روشن همسایه نگاه میکنه و میگه العجل العجل یا مولای یا صاحب الزمان...
با خوندن خبرها دل و قلبم میلرزه. تو رو خدا بذارید زندگی کنیم. کاش بارون میبارید ایران...
همه پنجرههای خونه رو باز کردم. باد خنک توی خونه میپیچه و پردهها رو تکون میده، با بندبند وجودم برای همین لحظهی ساده از خدا ممنونم و به قول امیلی خداوند من آه کاری بکن تداوم بیابد این فلق تا ابد. همکارم گفته بودم من از تو یاد گرفتم که از کافه کار کنم، بهش نگفتم که من مجبور بودم که از کافه کار کنم چون برق نبود، به جاش گفته بودم آره من اکثر اوقات این کارو میکنم و یاد چیزکیکهای خامهای و سبک امیرشکلات افتادم و برای این تصویر ممنون شدم. سوزش گلوی سرماخوردگی حالا جاش رو به احساس خراشیدگی و سرفه داده، آب جوش رو ذره ذره قورت میدم و حس خوشایند سر خوردن آب گرم از گلوی آزرده حالم رو بهتر میکنه.
من فکر میکنم ما در خاورمیانه فرصتهای بیشتری برای عارف شدن داریم و این حتما چیزیه که براش ممنونم!
پ.ن: داریم برمیگردیم و من بیش و پیش از هر چیز جمعه که با غین رفتم مزار شهدا ازشون خواستم که از خدا بخوان که همه چیز امن و آروم باشه. انشاالله زود برگردیم. خوشحال برگردیم. دست پر برگردیم.
در یازده روز گذشته رفتیم استانبول، میم کنفرانس داشت، برگشتیم ایران، خونه رو دیدم. و غین و محمد رو سخت بغل کردم،
میم و ف رو دیدیم و خواستیم که تسلایی باشیم اما غم زورش بیشتر بود، اسنپ بک تصویب شد، دوباره متولد شدم، عکس گرفتم، خداروشکر کردم برای بودن و سرپناه و عزیزانم، اسنپ بک اعمال شد، سرما خوردم، گریه کردم برای همهی آرزوهای بعید بعید بعیدم برای همه چیز و برای کشور . و ده روز گذشت.
اخبار رو باز میکنم با دیدن سخنرانی و حقبهجانبی این نامردمانی که زندگی رو اینقدر برای آدمهایی هزاران هزار کیلومتر دورتر از خودشون سخت کردند، در خودم میپیچم. انگار که مارم. با دهها متر طول. هی میپیچم و فرو میرم و تموم نمیشم. انگار یک مار خیلی خیلی بزرگم. کجاست انتهای این شب؟ چطور چطور چطور ممکنه که اینقدر راحت زندگی رو بر ما سخت کنند و همیشه اینقدر دنیا به کامشون باشه؟ حس میکنم خیلی غمگینم، خیلی ناشکرم و خیلی از این آینده نامعلومی که توش نیستم واهمه دارم خیلی. تو به بندهات از من مهربونتری مگه نه خدای من؟ کاش مومنتر باشم...این شبها کمکمون کن.
از بچگی همینطور بود، آدما میومدن باهام حرف میزدن. تو دوران راهنمایی بچهها بهم میگفتن تو مادربزرگ کلاسی. راستش برای هیچکس هیچوقت راهحلی نداشتم اما. هیچوقت.فقط دعا میکردم. امروز همکار سابقم که هندی هست پیام داد و از اوضاع سخت زندگی و کار گفت من باز هم حرفی نداشتم و راهحلی دلم میخواست بغلش کنم اما. اینکه به من پیام داده یعنی واقعاً به کمک احتیاج داره اما من کاری نکردم.
حالا توو انتهای امشب من به شرکت و حرفهای نخست وزیر بریتانیا و اسنپ بک و غ و میم و غزه و آینده و ... و همکار هندیم فکر میکنم. کاش بیدار میشدیم فردا میگفتن درست شد همهاش. ورق برگشت شد. دنیا گلستان شد و تدبیر ما به دست شراب دو ساله بود...ای کاش بود...
اومدم شرکت چای دم کردن برام آوردن، طعم چای روضه میده، خونه بیبی طلعت. چشمام رو ببندم میتونم بوی چادر سرسری مامان که فقط وقتی میرفتیم مراسم سرش میکرد رو حس کنم. دستای نوچ شدهام از بادوم سوختههایی که بیبی کنار چای میذاشت. خیلی دوستشون داشتم. غ مال خودش رو هم میداد به من. وقتی برمیگشتیم بیبی طلعت یه مشت میریخت تو پلاستیک و من جلوی چشمهای خجالتزده مامان سرخوش میگرفتم و میاوردم خونه که بخورم.
میتونم چشمهای میشی عمهزهرا رو که از گریه قرمز شده ببینم. دست گرم غ که پاهاش رو جمع کرده تو شکمش که من جا شم تو اون شلوغی...
چشمام میسوزن. دلم بادوم سوخته میخواد.
...
بیبی طلعت چندین ساله که فوت شدن. خونه رو فروختن و من سالهاست محرم رو بیرجند نبودم.
ساعت هفت صبح که بشینم تو این اتاق واسه شروع کارم صدای ناقوس کلیسا میاد از دور. دیروز تولدم بود و من ۳۳ ساله شدم. چه عدد بزرگی! خوشحال و ممنونم که شمع تولد فوت کردم چون من آرزوهای زیادی دارم و نباید هیچ فرصتی رو برای آرزو کردن از دست بدم اگه یه روز نزدیک به آرزوم رسیدم حتماً اینجا رو چراغون میکنم. البته یه روز نزدیک چون بعضی آرزوها از تاریخش که میگذرن دیگه فقط انجام شدن.
پنجشنبه هفته پیش رفتیم سفر. واقعاً زیباترین مقصدی بود که میشد انتخاب کنیم. یک جزیره با آسمونی شبیه نقاشی، ساحل شنی و دریا ...
به طرز دیوانهواری دریا دوست دارم. اینقدر که مطمئنم اگه زندگی قبلی وجود داشته باشه من حتماً یک ژاپنی بودم که کنار دریا زندگی میکردم مثل جییا [موج بزرگ-پرل باک].
-----------
خیلی بچهها رو دوست دارم خیلی زیاد و بچه داشتن رو. ولی گاهی فکر میکنم اینقدر بعیده که اصلا انگار در تقدیرم نیست.
ساعت هفت و نیمه و من کارم رو شروع کردم. اما دست و دلم به کار نمیره. هوا خیلی تاریک و خیلی بارونیه. اصولاٌ هوای بارونی رو خیلی دوست دارم اما راستش امروز میفهمم که Gloomy که میگن ینی چی. چون دقیقاٌ همینطوره. نور زرد و کم سوی آشپزخونه روشنه و هوا بیرون کاملاٌ تاریک و دلگیر کننده است، دلم درد میکنه و حال قبل از پریودم باعث شده که مشکلاتی که راه حلی براشون ندارم جلوی چشمم قطار بشن و بندری برقصن و لجم رو حسابی در بیارن.
شش بیدار شدم که نماز بخونم و دیگه نخوابیدم. سجاده رو به روی پنجره پهنه و میدیدم که انگار دوش آب بازه و بیرون حسااابی داره بارون میباره. به بارون نگاه میکردم و توی دلم دعا میکردم. نمیدونم اما دعای من اصلاٌ اثری هم داره؟ دکتر قمشهای گفته بود دعاها میرن به قبل از خلقت و قبل از نوشتن تقدیر و اونجا اثر میگذارن. دعاهای من شبیه موشک کاغذین اما بعید میدونم از همین در بیرون برن اصلاٌ. ظرفها رو از ماشین درآوردم و چای گذاشتم و صبحانه میم رو حاضر کردم و نشستم سرکارم. خیلی نگران غ و م هستم. غ مریض شده و گوشش عفونت کرده و عفونت تا گردنش اومده و صورتش ورم کرده و یک هفته هست که آنتیبیوتیکهای قوی میخوره اما هنوز صورتش ورم داره و داروهاش تمام شده اما دردش نه. رئیسش هم علیرغم برگه مرخضی دکتر بهش مرخضی نمیده و داد و بیداد راه انداخته که برو کارگزینی. رئیس م هم که تصمیم گرفته کلا نادیده بگیرتش و پیامهاش رو جواب نده. واقعاً عجیب نیستن آدمها؟ اینکه نمیتونن خودشون رو بذارن جای دیگری و برای حالش و نگرانیهاش و اینکه آدمه بالاخره جایگاهی قائل بشن واقعاً به نظرم عجیبه. کاش هیچوقت اینطور نباشم.
امروز تو قطار فرصت شد کتابی که هفته پیش شروع کردم رو تموم کنم بعد از مدتها این اولین رمانی بود که خوندم و خیلی خیلی خوب بود باهاش گریه کردم، تصور کردم و خندیدم. اون حال ژاپنی شخصیتها، توصیفات دقیق و بدون عجله نویسنده از فضا و شخصیتها اونقدر همه چیز رو زنده کرده بود که بعد دو فصل اول فکر میکردم کاش یکی فیلمشو ساخته باشه که سرچ کردم و فکر کنم ۲۰۱۰ ساخته بودند :) Days at the Mirosaki Bookshop - Satoshi Yagisawa
دیروز از سوپر ایرانی چیتوز طلایی خریدیم و خوردم و دارم چاق میشم. درد و نفرین ...
بعد از روزها و مدتها (از عروسی میم قشنگم) دیشب ماسک گذاشتم و پوست صورتم به طرز عجیبی چسبناک و نرم شده. میدونم نباید همه تغییراتم رو اعلام کنم ولی خاطره نوشتن همینه دیگه. اینطور نیست که من خیام باشم که کار خاصی بکنم و خاطره خاصی برای ثبت در تاریخ تولید کنم که.
پ.ن: اینکه همه چیزهای خوشمزه که بهت در لحظه حس خوشحالی میدن؛ باعث چاق شدنت میشن و فردای اون لحظه دیگه خوشحالت نمیکنن، خیلی فلسفیه.