برای فردایی که او میداند
یک - آخر هفتهای که گذشت کابینتها و یخچال رو مرتب کردم،دارو، ادویه و حبوبات و هر چیزی که داشتیم و تاریخ گذشته بود گذاشتم کنار و چیزهایی که استفاده نمیشد رو ریختم دور. خاک ظرفها رو گرفتم و و برای ترشیهای خاله جا باز کردم. میخواستم آشپزخونه واسه رمضون و عید آماده باشه. ازون روز هر وقت خیلی استرس دارم میرم در کابینت چای و دمنوش رو باز میکنم و ذهنم از مرتب بودنشون آروم میشه.
دو - من هنوز با خودم کنار نیومدم، راهی ندارم، پایان دعاهام رو باز میذارم. خندهداره نه؟عقلم برای چیزی فریاد میزنه که قلبم مطمئن نیست بهش. اما هنوز هم دعا میکنم چون کار دیگهای بلد نیستم. چون تمام اون چیزی که دارم دعاست و این صادقانهترین راهیه که امروز رو به فردا میرسونه واسم. حالا بین این همه کلنجار هر روزه، شنیدن حرف دیشب از زبون میم خیلی سخت بود. شاید درست میگه. من میتونم همزمان زیادی احمق یا زیادی خوشبین یا زیادی خودخواه باشم اگر اشتباه فکر میکنم از این سه حال قبل خارج نیست. اما جدا از اینها این حقیقت داره که من خودخواهانه دلم میخواد که اوضاع درست شه. شاید نباید بشه. کاش مسائل دنیا جوابهای یک خطی داشتند. برم در کابینت رو باز کنم شاید بهتر شد...