امروز با حال و هوای خوبی از خواب بیدار نشدم. از اول صبح تشنه بودم و طعم نوشیدنی سحر هنوز توی دهنم بود و حالم خوب نبود. رفتم دفترخونه و برگشتم باقی کیک تولد رو گذاشتم توی ظرف و سلفون کشیدم که مرتب باشه. بردم بذارم یخچال مهربانی. برگشتم خونه که پیامهای شرکت پشت هم اومد که رو کجا و کجا باگ داریم و مجبور شدم سریع خودم رو جمع و جور کنم که باگ صفحه اصلی رو حل کنم. اما هنوز خوب نبودم. جواب سه چهار نفر رو دادم. کدها رو پوش کردم. تست گرفتیم و میخواستم چند دقیقه سرم رو بذارم روی میز و گریه کنم. اما یادم افتاد سفره سر خورده و افتاده پشت کشوی حبوبات و در کشو نیمه باز مونده. درستش کردم و یه پیام دیگه جواب دادم و اومدم که همهی اینها رو اینجا بنویسم که دیدم کسانی که فالوشون میکنم از پایان بیان نوشتند. و حالا با این وجود که بیان رو خیلی دوست داشتم و هانامی رو که برای من امید به بهار بود و آرزوی دیدن شکوفههای گیلاس... الان اشکهای من ازین نیست بیشتر به آینده فکر میکنم و همواره به این جمله که امروز روز خوب ماست... انگار همهی ما در یک بیآیندگی مشترکیم. ما و بیان و هانامی.
من اول ساکورا رو مینوشتم. بعد بلاگفا ترکید. اومدم اینجا باز ساکورا رو مینوشتم. تصمیم گرفتم ببندمش و بعدا دیدم حالا شخص دیگهای رو اون دامین مینویسه و ازون جا به بعد هانامی خلق شد. شش سال شاید هم هفت سال گذشته. اوایل هر روز، و در هر حالی بعد کمتر و با فاصلهی ماهها و فقط وقتی که پر از غر بودم مینوشتم. اینجا یک حریم امن بود. پر از آرزوهایی که مینوشتم و اجابت میشد. پر از لحظات غمگینی که مینوشتم و فشارش کم میشد. هر چیزی که توی کانال مینویسم دلنوشته میشه این روزا.
بلد نیستم خوب صحبت کنم. امروز دوست دارم فقط به آسمون گرفته تهران نگاه کنم و فکر کنم کاش بباره...
پ.ن: خستهام واقعا کاش میشد باقی روز رو مرخصی بگیرم اما فکر میکنم مرخصی شاید لازمم شد. از اینکه نمیتونم آزادنه مرخصیهام رو استفاده کنم در حالی که همکارانم خیلی راحت مرخصی میگیرند هم ناراحتم.