راستش من به همکارم که تو جلسه میگه هفته دیگه نیستم و میرم آلپ برای اسکی حسودی میکنم. برای اسکی رفتن؟ نهههه! برای فراغت ذهن. به همسایهی رو به رو که بچهاش رو بغل کرده و تکونش میده و منی که همه عمرم دوست داشتم بچه داشته باشم اولین فکرم اینه که خدا روشکر بچهای ندارم که امروز حتماً نمیتونستم مادر خوبی براش باشم! به آدمهایی که توی برف بیرون کافه در خونه واستادن و با صدای بلند می خندن و صدای بلندش از پنجره و دیوارهای عایق حتی میگذره.
حسودی کلمه درستی نیست، از ته قلبم براشون خوشحالم که چیزی رو تجربه میکنن که برای ما قفل شده بیشتر غبطه میخورم و آرزو میکنم کاش ما هم همینطور...
گوگل کلاژی از عکسهای هفت ژانویه دوسال پیش فرستاده، روزی که با غزاله و مامان سه تایی رفتیم بیرون که یه روز دخترونه داشته باشیم و چقدر خوش گذشته بود و چقدر تو همه عکسها خوشحال بودیم. من به خودمون هم غبطه میخورم.
دلم میخواد فقط زودتر برگردیم و عزیزانمون رو بغل کنم. نگران از دست دادن کارم هستم؟ آره خیلی! چیزی نبود که به سادگی به دست آورده باشم، اما حتی اگر اتفاق بیفته این هزینهایه که من باید پرداخت کنم.
امروز حتی نتونستم تو جلسه جمعبندی برای اعداد خوب ۲۰۲۵ و جملهی you did an amazing job خوشحال باشم، اما یاد اون روزی افتادم که موقع جنگ، اینترنت به سختی وصل میشد و من تو اتاق کوچیک خونه خاله مریم دراز کشیده بودم و اشک میریختم که چهار ساعته سایت داونه من میدونم مشکلش چیه اما پیامم نمیرسه به م. امسال برای من اینطور بود.
میدونی اصلاً چه حقی دارم که تنها خوشحال باشم؟ نباید هم باشم. چطور خوشحال باشم وقتی بقیه خوشحال نیستند؟ من در هیچ لحظهای نتونستم تنها و تماماً خوشحال باشم. نمیدونم به خودم اجازه ندادم یا فقط نمیتونستم. ممنون بودم، همیشه ممنون بودم. اون لحظه اعلام آتشبس! وقتی در خونه رو باز کردیم، وقتی غزاله رو بعد ۲۸ روز بغل کردم، لحظهای که ف گفت نگران نباش ما حواسمون هست. موقعی که وین بودیم. خونهی استاد مرتضی. کنار دریاچه. اما همزمان پر از آرزو و دعا... اگر بارون بارید لحظه اول خوشحال شدم و ثانیهی دوم فکر کردم ای کاش همین بارون که دست من رو خیس کرده بر ایران بباره. تجربههای اول و دیدن طبیعت بینظیر و چراغهای کریسمس؟ خوشحالم کرد و نیمه شبها بلند شدم و نماز خوندم و دعا کردم که ای کاش مردم کشورم یک روز اندازه آدمهایی که دیدم خوشحال و فارغبال باشند. من هیچوقت هیچ چیز رو برای خودم تنها نخواستم و الان قلبم شکسته است. از اینکه هیچ کاری از دستم ساخته نیست و به نظرم این راه داره به افراط و اشتباه جلو میره. هر کس از این حال و هوا داره برای خودش کلاه میبافه. ای کاش من اشتباه کنم. ای کاش روزی نرسه که از ایران امروزم خاطره بمونه اونطور که از سوریه که زمانی مقصد گردشگری و کشور زیبای منطقه بود؛ مونده. قلبم داره میترکه و فکر میکنم این روزها هم میگذرند. فردا چی؟ کاش شبی بیاد که من و مردم سرزمینم نگران فردا نباشیم.
خدایا من برای Peace On Earth دعا کردم. کمکمون کن.
پ.ن : دلم میخواد برم حرم یه جا بشینم تا صبح اینقدر که فکر کنم امام رضا بغلم کرده. تنها نقطهای از دنیایی که میشناسم و میدونم الان آرومم میکنه.