من خوشحال نیستم. نه چون باید برگردم. دقیقا برای اینکه دوست ندارم تنها در امنیت باشم. قلبم هزار پاره است برای چشمهای پناه، برای تنهایی ایران، برای سرگردونی خواهرم. گرگهای طمع و حماقت اونقدر دریدهاند تن این زمین خسته رو که لاشخورهای مردارخوار طمع کردند به تیکههای تنش. اما خدایا، تو نگذار! با ابنکه میدونم شیوه خدایی تو دخالت مستقیم در سرنوشت هیچ ملتی نبوده، هنوز از ته قلبم، ناامیدانه منتظر معجزهای از جانب توام. بفرست نجاتدهندهای که زخمها رو مرهم بگذاره و ببنده، اشک ققنوس و پر سیمرغ داشته باشه. عصای موسی و دم عیسی و کلام محمد(ص) ... کمکمون کنه واستیم. حرکت کنیم. زندگی کنیم. بارون ببینیم شکرت کنیم. بخندیم از ته دل. دور هم جمع بشیم. آرزوهامون رو تیک بزنیم. عروسی بگیریم. شکر کنیم. خبر نخونیم. آخ خدا اگر اون روز میرسید... خدایا من امشب از تو نجات میخوام که قرار صادق تو بود مشیت تو با دعای بندهای که سرمایهای جز امید و سلاحی جز بکا نداره تغییر کنه. و چه کسی از تو راستگوتر خدا؟